تبليغاتX
venus


venus

 

باریدن زیبای باران آسمان پر بغض، دلم را به دورها برد، به زمانها و مکانهایی دور و نزدیک، به خاطراتی مهیج، گرم و گاها پر استرس، آسمان با تمام ابهتش بارید بدون هیچ غروری و باز هم سبک و آفتابی شد، ای کاش آسمان قلب من هم می توانست به راحتی یگانه سقف زمین غرورش را کمی کم کند و ببارد، با نوازش دانه‌های زیبای باران کمی تسکین یابد و با صدایش مست شود و دستهای محبت خدا را بر گونه ها و سر خود احساس کند و با تمام وجود باری دیگر باور کند «اگر در زمین کسی با او نیست در تمام هستی کسی هست که برتر از همگان است، دوستش دارد و هیچگاه نه فراموشش می کند و نه تنها رهایش می کند».                                   شبی در خواب دیدم کسی آمده است، که با تمام وجود درونم را صیقل می‌دهد و بطنم را می‌نوازد و وجودم را می‌سراید. بیدار شدم پر از بهت و حیرت بودم چون هیچگاه کسی را در دنیا نیافته بودم که خودم را دوست بدارد کسی هم اگر دوستم داشته یا دارد،  برای لحظه ها و ثانیه‌های خودش بوده نه به خاطر خودم.                                                              باور دارم، که هیچگاه خوابم را در بیداری تجربه نخواهم کرد ولی خوشحالم که در خواب چیزی را تجربه کردم که شاید هیچگاه در بیداری بویش هم به مشامم نرسد.

ساده زیستن ساده بودن ساده گفتن ساده ماندن ساده رفتنوساده تر از آن این است دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:54 توسط سينا| |

ديگه من تنهاي تنها شدم ،بدون دستاي تو، بدون عطر نفسهاي تو... زندگي تو تنهاييسخته ، توي سكوت تلخه ،بدون تو همه ي روزها برام سياهه ، برام تاره ،... . ديگه واژه ي خوشبختي برام معني نداره ،... ديگه نمي تونم واژه هاي دو تا ، دو نفر و ما رو درك كنم ، آخه ديگه برام معني ندارن... . ديگه تنهاي تنهام ، مي خوام امشب خودم رو از شر همهي واژه ها و كلمات راحت كنم ، مي خوام برم تا ديگه مجبور نباشم به واژه ي "ما" فكر كنم و اونو معني كنم . دارم ميرم جايي كه راحت باشم ، راحت از همه چيز ... . شايد اونجا سياهي وجود نئاشته باشه ، شايد اصلا واژه اي نباشه كه منو وادار به تكلم كنه ... . من دارم ميرم ، مي دونم كار درستي نيست ،اما مي خوام خودم جوني رو كه خدا بم داده از خودم بگيرم ،... . ميخوام خودم رو از فرصت زندگي محروم كنم.
خدانگهدار...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:48 توسط سينا| |

تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد ..

اسمت را به همراه زيبايي می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد

 

بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟

بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟

 

 

با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری ....

بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

تنهايم ، تنهاي تنها::..

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:45 توسط سينا| |

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12:53 توسط سينا| |

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 6:58 توسط سينا| |


Design By : Night Skin