تبليغاتX
venus


venus

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 9:49 توسط سينا| |

آسمان همچو صفحه دل من، روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم، که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید، می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه، می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد، در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویارنگ، می دود همچو خون به رگهایم
آه ... گویی ز دخمه دل من، روح شبگرد مه گذر کرده است
یا نسیمی در این ره متروک، دامن از عطر یاس تر کرده است
ناشناسی درون سینه من، پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش، گوئیا بود عود می آید
آه ... باور نمی کنم که مرا، با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن، سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی، زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم به روی دفتر خویش :
«جاودان باشی ای سپیده عشق»
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 7:21 توسط سينا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 7:18 توسط سينا| |

از پاییز برگ ریزان که از بهار نیز زیباتر بود تا زمستان خاطره ای از پاییز بهاری!

 

 از آن خش خش برگهای درختان تا بارش نم نم باران یک دنیا خاطره برجا

 

مانده و امروز یادگاری از پاییز و زمستان به جا می ماند !

 

بهار من که گذشت ، بهار ما آمد ....

 

 بهار عمر من پاییز بود که گذشت ، این بهار ، بهار زندگی من است !

 

 بهاری زیباتر از دیروز  که بوی محبت از شکوفه هایی به رنگ عشق همه جا را

 

 فرا گرفته!

 

 زمستان گرچه پر از خاطره های ماندگار بود اما تنها یادگاری که از آن

 

به جا ماند همین  بهار بود !

 

 ای دنیا از خواب سردی که رفته ای بیدار شو ، بهار آمده !

 

 ای تو که در دلت یک دنیا غم و اندوه نهفته است چشمهایت را باز کن و تنها یادگار

 

روزهای سرد زندگی را ببین !

 

 حالا عاشقانه زندگی کن ، مثل ما ، مثل او که به امید تو لحظه هایزندگی اش میشه

 

 بهاریست ! بوی بهار را حس کن ، شکوفه های زیبا را که به امید تو بر روی درختان

 

 نشسته اند را  ببین حالا تو نیز بهاری شو !

 

 بهاری باش ، و مثل بهار پر از هیاهو باش !

 

 پرندگان به هوای تو آمده اند که برایت بخوانند آواز آمدن طلوع دیگر از یک سال جدید!

 

 سالی که رفت دیگر گذشت ، به فردا بیندیش ، به بهاری دیگر ، به طلوعی دیگر !

 

 اگر قلبت پر از غم است ، غمها را از دلت رها کن ، شاد باش و عاشقانه

 

 به عشق فردای  زیباتر از دیروز زندگی کن !

 

 امسال سال تو است ، سال زنده کردن خاطره هایی به رنگ سبز!

 

من دیگر به دیروز نمی اندیشم ، تو نیز مثل من به فردای خویش امید داشته باش !

 

گرچه بهار می آید و زود میگذرد اما هنگام رفتنش تو نیز همراه با او همسفر باش !

 

 از پاییز بهاری ، تا طلوع یک فصل رویایی !

 

 از زمستان سرد ، تا خاطره هایی به رنگ سبز !

 

 و اینک خاطره ای از پاییز و یادگاری از زمستان به جا مانده است خاطره ای به زیبایی

 

 پاییز و به طراوت باران !

 

 غصه ها  را در آغاز این بهار  از دلت بیرون کن ، قلبت را پر از عشق و امید کن و

 

 در این  سال جدید با یاری خداوند یک زندگی تازه را امیدوارانه تر از دیروز آغاز کن !

 

 من دیگر به دیروز نمی اندیشم زیرا میدانم که فردای من خیلی زیباست ‍!

 

  ای دنیا از خواب زمستانی ات بیدار شو که بهار آمده !

 

بوی بهار بوی پیراهن تو را میدهد ، زیبایی بهار به زیبایی چهره مهربان تو است ،

 

رنگ آن

 

 به قشنگی رنگ چشمهای زیبای تو است و طراوات آن به پاکی قلب عاشق تو است

 

 عزیزم !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 7:13 توسط سينا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 7:6 توسط سينا| |

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:13 توسط سينا| |

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:11 توسط سينا| |

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:11 توسط سينا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:12 توسط سينا| |

پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود

داد بزنم  به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...

پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد  

به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس  ...

ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:9 توسط سينا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:6 توسط سينا| |

باران نميشوم که نگويي با چه منّتي خود را بر شيشه مي کوبم تا پنجره را باز کنم و نيم

نگاهي بياندازم... ابر ميشوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و ماه را

در آسمان نگاه کني. چند روزي است كه تنها به تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي

انديشم شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...

چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟ كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:6 توسط سينا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:5 توسط سينا| |

حرفي براي گفتن نمانده

وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي

 وقتي تو نيستي چه بهانه‌اي براي گريه هست

 وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است

 وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب

وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:4 توسط سينا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6:49 توسط سينا| |

مي دوني چرا رنگ غروب سرخ است ؟ چون خورشيد وقتي مي بينه من تو رو دارم آتيش مي گيره
 
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه ندارد مانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند

مهموني يه تو آسمون... خدا مي خواد قشنگ ترين فرشته رو انتخاب كنه ولي اون به اين جشن نمي رسه ... چون داره اين پيغامو مي خونه

من روي تو يه حساب ديگه باز كرده بودم.
.
.
.
.
.
.
ناراحت نشو ولي تازه فهميدم تو يه آدم دو رويي هستي.
.
.
.
.
يه روت گله و يه روت ماه...

***

من گمان مي کردم دوستي4 فصلش همه آراستگيست من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي سبزه يخ مي زند از سردي دي من چه مي دانستم دل هر کس دل نيست قلبها آهن و سنگ قلبها بي خبر از عاطفه اند من چه مي دانستم....

***

خدايا تو خود ميداني انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه زجر ميكشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است
***
آن هنگام كه با بخار احساس وجودم روي جام دلت نوشتم دوستت دارم آيا دلت به حالم گريست؟!
***
خدايا به من توفيق:
عشق، بي هوس
تنهايي ، در انبوه جمعيت
دوست داشتن ، بي آنکه دوست بداند
عطا کن

اگر بگريم گويند که عاشق است
اگر بخندم گويند که ديوانه است
پس مي گريم و مي خندم
که بگويند يک عاشق ديوانه است
***
به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد....
به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد....
به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد....
به دلت بياموز اگه روزي تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکند ....
 
***
اگر كسي را دوست ميداري تركش كن. اگر قسمت تو باشد باز ميگردد. اگر هم باز نگشت يعني به تو تعلق نداشت. پس همان بهتر كه رفت

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:39 توسط سينا| |

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 9:30 توسط سينا| |

تو را به بلندي کوه‏ها، پهناي دشت‏ها، عمق درياها و به زيبايي گل‏ها دوست دارم. تو را به اندازه‏ي تمام وجودت دوست دارم زيرا هيچ‏کس را بدين‏سان دوست نداشته‏ام! با حسرت سري جنباند و گفت: متاسفم از اينکه نمي‏توانم حرف‏هايت را باور کنم زيرا قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد.


نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 9:29 توسط سينا| |

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 9:26 توسط سينا| |

سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد بـي مـروت گريـه ام را ديــد و رفـت چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 9:24 توسط سينا| |


Design By : Night Skin